زینب آن بانوی عظمائی که دست قدرتش PDF پرینت ایمیل
نوشته شده توسط Administrator   
سه شنبه ، ۳۱ فروردين ۱۳۸۹ ، ۱۶:۰۶

زینب آن بانوی عظمائی که دست قدرتش
کهکشان چرخ را بر پا طناب انداخته
شمسة کاخ جلال و رفعتش از فرط نور
مهر عالمتاب را از آب و تاب انداخته
دختر مرد دو عالم آنکه گاه خشم خویش
رعشه بر این چار مام و هفت باب انداخته
این همان بانواست کز نطق بیان مثل علی
انقلاب از کوفه تا شام خراب انداخته

مرتضی از تیغ آتشبار رأس پر دلان
دریم خون روز هیجا چون حباب انداخته
دخترش در کوه از تیغ بیان چون ذوالفقار
مغز جان خصم را در التهاب انداخته
همّتش چون بازوی خیبر گشای حیدری
بارگاه کفر را در انقلاب انداخته
سینه¬اش گر مخزن علم علی نبود چسان
از تکلم شور اندر شیخ و شاب انداخته
از خطابی آل سفیان را به رسوائی کشید
پرده از کار پلید زان خطاب انداخته
تا بسرعت بگذرد کوته شود دور یزید
چرخ را دست بلندش در شتاب انداخته
وادی تسلیم طی میکرد و می¬پنداشت خصم
کز طناب ظلم او را در ایاب انداخته
کشتی دین کربلا شد غرق از طغیان کفر
همت زینب زنو او را بر آب انداخته
علم او صبر و توانائی زدست صبر برد
علم او از دست هر دانا کتاب انداخته
تا قیامت وصف او موزون اگر گوئی کم است
زانکه حق او را چو خود در احتجاب انداخته
                                                                                                            از موزون اصفهانی

آخرین به روز رسانی در سه شنبه ، ۳۱ فروردين ۱۳۸۹ ، ۱۶:۰۹
 


Design By 3adat.com